تبليغاتX
کاملاَ شخصی - بدرود زندگی!

                          يادداشت هاي قبل از خودكشي

 

                                              

خداحافظ!

خداحافظ اي زندگي!

خداحافظ اي دانشگاه!

 خداحافظ اي جزوه هاي من!

خداحافظ پريسا! تو تنها عشق من بودي. خداحافظ مهسا. تو هم همينطور!

 

آ آ آ ه . . . غمها بر دلم تازيانه مي زند و تضادها روحم را مي گزد و مقراض تناقض (به قول يكي از دوستانم) يك كارهاي خاصي مي كند! مگر يك جوان چقدر گنجايش تحمل ناملايمات روحي دارد.

مگر چقدر ظرفيت پذيرش درد و رنج و فشار رواني دارد. چه كسي گفته من رواني هستم؟

 اصلاً هم رواني نيستم، فقط قبلاً وقتي چاي شيرين مي خوردم كمي چشمم درد مي گرفت، اما از وقتي قاشقش را در آوردم بهتر شدم.

كجا بوديم؟... بله داشتم مي گفتم مگر روح حساس يك جوان تا به كجا طاقت اينچنين كج انديشي و تحجري را دارد، اين همه پارادوكس را مگر مي توان با تساهل و تسامح ناديده گرفت؟

وقتي اندوه درونت را با مشاور رواني ات واگويه مي كني و بعد متوجه مي شوي كه او دارد چرت مي زند چه بايد كرد؟

وقتي آقازاده اي بر پرادو بر مي نشيند و همكلاسي هايش در ايستگاه اتوبوس انگشت حيرت در بيني حسرت فرو برده اند چه بايد كرد؟

 وقتي وكلاي ملت همه را به صرفه جويي فرا مي خوانند و خود يك كارت سوخت اضافه مي گيرند چه بايد كرد؟

  وقتي وسط چت كردن با «شيما» اينترنت ده بار ديسكانكت مي شود چه بايد كرد؟

وقتي بعد از تلاش بسيار در دانشگاه قنبرآباد قبول مي شوي و مي بيني رفيق شوتت كه پدرش عضو هيئت علمي است، به پايتخت انتقالي گرفته چه بايد كرد؟

 با سيم كارت دولتي كه MMS نمي فرستد چه بايد كرد؟... چه بايد كرد؟....

آه... روح خسته ي من پاسخي براي اين پرسش ها نمي يابد، مگر مرگ كليد حل اين معما باشد.

پس بدرود اي زندگي!...

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 30 آبان1386ساعت 21:15 توسط صالح |