وقتي شاعر اكس خورده باشد!
ديشب داشتيم حافظ مي خوانديم كه به ناگه اين شبهه براي ما پيش آمد كه نكند قرار بوده ما هم شاعرشويم وحواسمان نيست! فلذا قلم در دست گرفتيم و نوشتيم:
بيا تا دمي را حماقت كنيم ودر حق عالم خيانت كنيم
اگر مردمان در نهان ابلهند عيان در خيابان بلاهت كنيم
بس است آنهمه عقل وتدبير وعلم از اين پس بجايش سفاهت كنيم
اگر مي نجس باشد و مي چشيدن گناه خوشا تا شنا در نجاست كنيم
ز پاكي ملول و در انديشه تا جهان را سراسر كثافت كنيم
چرا در فضاحت قناعت كنيم بيا تا وقاحت به غايت كنيم
ز شرم وريا در نظر زاهديم بيا تا كه ترك خجالت كنيم
بسي فاضل وصالح وعابديم بيا تا كمي هم رذالت كنيم